بچه آدم

درباره بلاگ

The most important kind of freedom is to be what you really are. You trade in your reality for a role. You trade in your sense for an act. You give up your ability to feel, and in exchange, put on a mask. There can't be any large-scale revolution until there's a personal revolution, on an individual level. It's got to happen inside first

آخرین مطالب

۱۲ مطلب با موضوع «زندگی این چنین باید» ثبت شده است

۲۷ مرداد ۹۷ ، ۱۷:۱۷

چرخه بی انتها

یک بازه زمانی از زندگی گذشته را انتخاب کرد. زمانی که همه چیز در آن عالی بود. شاد بود. سفر با خانواده به مشهد و رامسر، آن هم در زمان کودکی. وقتی زمان زندگی ایده آل انجام شده اش را اعلام کرد، برنامه باقی زندگی اش ریخته شد. لطف بزرگی که خودش آرزو کرده بود! او می خواست باقی عمرش، تکرار یک خاطره خوب گذشته باشد. وقتی سفر تمام می شد، دوباره زمان برمی گشت به اول مسافرت، وقتی که پدرش داشت چادر مسافرتی را روی باربند محکم می کرد و او به دنبال برادرش می دوید.
قبل از اجرای برنامه، یک بار دیگر در دلش شک و تردید آمد. آیا آینده ارزش امتحان کردن را نداشت؟ آینده ای کاملا غیر قابل پیش بینی. نه! هر چه می گذشت طعم خوشی محو تر می شد و اتفاقات خوب، دیگر آنقدرها شادش نمی کرد. تشویش و خستگی اش روز به روز بیشتر می شد. یک جا باید کوله بار غم را زمین می گذاشت و مثل یک پسر بچه سرمست شش ساله بعد از دوچرخه بازی توی کوچه پس کوچه های محله، استراحت می کرد.

بچه آدم
۰۹ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۴۲

دلا دیوانه شو

صبح ها که سر کار میرم، تقریبا هشتاد درصد آدمایی که توی مترو نشستن، یا خوابن و یا دارن چُرت میزنن. عصر که بر می گردم هم دوباره یه عده خوابن یه عده دارن با گوشی بازی می کنن یا تلگرام و این چیزا مشغولشون کرده. بقیه هم یا به فکر فرو رفتن یا سرشون توی گوشی بقیه هست!

عمر هست که داره کیلویی تلف میشه. اصلا گور بابای عمر! قیافه ها رو که میبینی دچار افسردگی میشی! بهترین زمان صبح که یادگیری تو اوج خودشه به خواب می گذره (به بی کیفیت ترین حالت ممکن که فقط خستگی رو بیشتر می کنه) و عصرا همه عصبی و خسته و داغون.

امروز عصر توی مترو وقتی داشتم گلچین آهنگای بی کلام بیژن مرتضوی رو گوش می دادم، یاد کلیپ "یک صبح شاد در مترو پاریس" افتادم. سه دقیقه و چند ثانیه بیشتر نیست. بعدش خیال کردم همین آدمایی که توی قطار هستن بخوان برقصن. مثلا همین مرد میان سالی که شکم بدقواره ی قلمبه ش جای یکی دیگه رو گرفته داره شکمش رو می لرزونه یا مثلا پیرمردی که صندلی روبروی من نشسته داره با حرکتای ریزی عصاش رو تکون میده یا مثلا اون یارو اخموهه که تو فکر فرو رفته و تسبیحش رو تو دستش می چرخونه، بابا کرم می رقصه. پسر بچه ده دوازده ساله ای که سرش رو روی بازوهای باباش گذاشته و دست اونو گرفته، رفته روی شونه ی باباش نشسته و داره قهقهه می زنه. دختر و پسری که به در قطار تکیه زدن و دارن با هم پچ پچ می کنن، استغفر الله... منم که رقص بلد نیستم با پام ضرب گرفتم و دارم بشکن می زنم. خلاصه یه حالیه!

به این نتیجه رسیدم توی این وضعیت فقط دیوونگی و سرخوشی جواب میده.

بچه آدم
۳۱ تیر ۹۷ ، ۰۸:۵۷

بچه نازی آباد

این آقازاده که اینجا خوابیده پسرمه. یازده سالشه. ممنون. خدا پدر و مادرت رو برات حفظ کنه. وقتی به خانمم گفتم میخوام پیاده برم کربلا، خودش کیفم رو پیچید. این پسر خیلی بهونه می گرفت، با خودم آوردمش. یه پسر سه ساله هم دارم که الان پیش مامانشه. بیا عکسشو ببین. عزیزمه. وقتی ۲۵ ساله بودم عاشق دختری شده بودم که دو تا کوچه تا ما فاصله داشت. وضع مالیمون خوب نبود. نازی آباد می نشستیم. با آقام خدا بیامرز ... خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه... رفتیم با بابای دختره صحبت کردیم. کارا داشت پیش می رفت تا اینکه آقام فوت کرد. من موندم و مادر و برادر کوچیک و خواهرام. شدم نون آور خونه. قبل از خروس خون از خونه می زدم بیرون و تا شب کارگری می کردم تا یه لقمه نون بیارم سر سفره. همه چی به هم خورد. عشق و عاشقی از سرم پرید. فقط کار بود و کار. اینا رو گفتم جوون تا این رو بهت بگم: نگاهت به آسمون باشه! 32 ساله که شدم با مادرم رفتیم خواستگاری خانمم. یکی از دوستام معرفی کرده بود. آقا! خانم نگو! فرشته. توی این ده پونزده سالی که با همیم خدا شاهده یک بار گله گی نکرده از من. یه بار نگفته من چیزی می خوام. مگه یه راننده تاکسی مثل من چقدر درآمد داره؟ الان که اینجام خیالم از همه چیز خونه راحته، از تربیت بچه هام راحته، قلبم آرومه. خدا رو هزار مرتبه شکر. تو کی میزنی به جاده؟ 3 صبح! داداش از 12 گذشته که! بگیریم بخوابیم.

بچه آدم
۱۸ تیر ۹۷ ، ۱۳:۱۰

گریشا

تجسم کن! بزرگترین افتخار دنیای ریاضی جهان (مدال فیلدز) به تو تعلق بگیره، جایزه رو قبول نکنی و بعد بگی: "من به پول یا شهرت علاقه‌ای ندارم؛ نمی‌خواهم مثل یک حیوان در باغ وحش به نمایش گذاشته شوم."
تجسم کن! جایزه یک میلیون دلاری بنیاد کلی برای اثبات یکی از هفت مسئله هزاره به تو تعلق بگیره و تو در حالی که توی یه آپارتمان محقر پر از سوسک با حقوق بازنشستگی مادرت به همراه اون زندگی میکنی، جایزه رو قبول نکنی و بعد بگی: "من همه آنچه را که می‌خواهم، در اختیار دارم." خدای من! تو چی داری مگه؟!
مذهب، اخلاق، روانشناسی و ... همه اومدن تا آدم به این نقطه برسه که از چیزی که هست راضی باشه، احساس بی نیازی کنه و خوش بختیش رو موکول نکنه بعد از به دست آوردن یه چیزی. چقدر بزرگه کسی که هیچ توقعی از هیچ کس و هیچ چیز نداره و از طرف دیگه در تلاشه دنیا رو جای قشنگ تری بکنه. تلاش کنه وزنه زیبایی دنیا رو سنگین تر کنه.
فرض پوانکاره رو اثبات کنی بعدش بگی هیئت داوران بی انصاف بودن و "مشارکت من در حل فرض پوانکاره از ریچارد همیلتن بیشتر نبوده." مرزهای تواضع تاریخ بشریت رو یک تنه جابجا کردی تو.
به قول یکی از دوستام: "گریگوری پرلمان به علم نیاز نداره! این علمه که به اون نیاز داره."

بچه آدم
۲۰ خرداد ۹۷ ، ۱۰:۳۴

خریت یعنی

به جای پذیرش و مواجهه با پیش آمدها و چالش ها، از آن ها کوهی از اضطراب ساختن

بچه آدم
۲۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۴۷

گوشه لب پر زندگی

فرد بدبین فکر می کند کسی که خوش بین به زندگیست، آدمی سرخوش و سطحی است. اما در واقع فرد خوش بین می داند شادی و خوشی توام با درد و رنج است، در حالی که تلاش می کند به وجه نیک زندگی بنگرد.
انسان خوش بین، به جای تمرکز بر گوشه های لب پر شده زندگی، سطح تماسش با خوبی ها را بالا می برد.
بچه آدم
۲۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۰۰

مهلت دوباره

دوم دبیرستان که بودم، معلم پرورشی مدرسمان، ما را به زندان برد! بخش سبز زندان که نوجوان ها را در آن نگهداری می کنند. زندانی ها داستان زندگی شان را برای ما تعریف کردند. چهره نوجوانی که متهم به قتل عمد بود را از خاطر نمی برم. نوجوانی که از سر شوخی باعث مرگ دوستش شده بود. منتظر بود تا 18 سالش شود و قصاص برای او اجرا شود. می گفت هر روز هزار بار می میرد. آرزو می کرد زمان به عقب برگردد تا همه چیز عوض شود. صدای او را به یاد دارم وقتی می گفت: ای کاش جای شما بودم.
بیمار لاعجلاج زندگی اش را خرج می کند تا روی سلامتی را ببیند. تا زندگی را ذره ذره بمکد، مزه مزه کند و با منتهای لذت قورت دهد! بیمارای که به سلامتی ما رشک می ورزد.
گاهی باید طعم زندگی به یادمان بیاید! باید ذهنمان به واقعیت جریان زندگی نزدیک شود!

من، زندانی محکوم به اعدامی هستم که بخشیده شده!
همان بیمار لاعلاجی که مداوا شده! 
الان سرِ خطِ رندگی ام!
بچه آدم
۲۷ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۴۱

هستم اگر می روم گر نروم نیستم

بعضی از کاراکترهای بازی های ویدئویی دائما در حال حرکت اند و کاربر باید سعی کند به موانع برخورد نکند و امتیاز بگیرد. چپ و راست می شود، بالا می پرد، اما نمی ایستد.
زندگی در جریان است! برای خودم برنامه می ریزیم، وانگهی مانعی جلو می آید! مسیری پیش گرفتم و بر خلاف همه پیش بینی ها و برنامه ها مسیر عوض می شود.
برنامه نوشته شده است! باید برویم. از موانع باید گذشت. حرکت، قاعده اصلی بازی زندگی است.
بچه آدم
۱۹ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۵۷

سلام تنهایی

وقتی حرف تصمیم برای انتخاب رشته ارشدم به میان آمد و مشورت خواستم، می گفت تو ببین چگونه رشد می کنی، همان را انتخاب کن! می گفتم دوری از شما سخت هست. چهار سال دوری کارشناسی بس بود. می گفت به ما فکر نکن! تا حالا چگونه گذشته؟ آینده هم همین طور می گذرد. خدا بزرگه!
 اما وقتی یک بار تلفنی صحبت می کردیم، گله کرد! گفت ای کاش اینجا بودی. دوری از مادرم را با چه چیزی عوض کردم؟ ارزشش را داشت؟ وقتی چهره مهربانش را تجسم کردم، لبخندش را که غمی بزرگ پشت آن بود، در خودم فرو ریختم...
سه سال دیگر هم گذشت و خدا بزرگ بود. و حالا باز دوباره دچار دوری شدم!
با وجود محبت مادر و فرزندی و همه وابستگی ها،ممکن است از یک جایی دوری در تقدیر باشد. آن وقت هست که به قول حافظ: "رضا به داده بده وز جبین گره بگشای / که بر من و تو در اختیار نگشادست".
فکر می کنم در مسیر زندگی، آدم تنهاست!
باید بپذیرم و بپذیرید که حتی اگر کنار هم بودیم، باز هم هر کس جاده ی زندگی خودش را داشت! همسر، والدین و دوستان می توانند مسیر را تحمل پذیرتر کنند، اما در نهایت این خودمان هستیم که باید تنها، پا در جاده ی زندگی بگذاریم. تنهایی، جزئی از ذات ماست. تار و پود وجودمان است. همین!

پی نوشت: احساس می کنم نگاهم سنگدلانه اما منطقی هست! از خدا می خواهم یاری ام کند بچه خوبی برای مادرم باشم.
بچه آدم
۲۹ آذر ۹۶ ، ۱۱:۲۶

خالی کن

"هر چیزی یا کسی که دو سال به آن نیاز پیدا نکردی و یا سری به آن نزدی، کلا از زندگیت حذفش کن!" این یکی از قوانین زندگی من هست.

توی دو سه هفته گذشته شروع کردم به مرتب کردن انباری و اتاق های خانه مان. خیلی وسائل بود که نمی دانستیم چه کارش کنیم. بر اساس این قانون اگر در دو سال گذشته استفاده شده بودند، بر می گشتند سر جایشان؛ در غیر این صورت اگر کارآیی یا قیمت داشت می گذاشتیم برای خیریه وگرنه سطل زباله! و السلام.

کتابخانه ام هم از این قانون مستثنی نماند. دو کارتن کتاب را که مدت ها سراغشان نرفته بودم را دادم به کتابخانه عمومی تا حداقل کسی که به آن ها احتیاجی دارد، استفاده ای بکند. خودم هم عضو همان کتابخانه ام. اگر کتابم لازمم شد، امانتش می گیرم.

امروز داشتم دفتر تلفن موبایلم را به دفتر تلفن کاغذی منتقل می کردم. بعضی شماره ها که برای کارهای روزمره گرفته بودم و مقطعی بودند، حذف شدند. دوستانی (؟!) که بیش از دوسال در ارتباط نبودیم را هم همین طور. ماندند اقوام، دوستانِ جان، کسانی که کارم (=شغل) گیرشان هست یا احتمال می دادم کارم گیرشان بیفتد! همین.

البته اصل این قانون چیز جدیدی نیست (من در آوردی نیست)! مشهور هست به قانون خلاء که جزئی از طبیعت و هستی است. خلاء، موهبت ها را جذب می کند. کشش و جذب عجیب گردباد، به خاطر درونِ خالی اش هست. باید مثل گردباد بود!

بچه آدم