بچه آدم

درباره بلاگ

خواهم اندر طلبت عمر به پایان آورد
گرچه راهم نه به اندازه ی پای طلبست
(سعدی)

۱۳ مطلب با موضوع «زندگی این چنین باید» ثبت شده است

۰۴ آذر ۹۷ ، ۱۵:۰۱

غول های ذهنم

مدتیه نیاز به یه همدم توی وجودم زیاد شده و این رو میدونم که بخش زیادیش طبیعیه. خودم، خودم رو میشناسم و میدونم از زمان ازدواجم گذشته اما خدا خودش شاهده همه تلاشم رو کردم اما نشد. نه شرایط فعلیم اجازه می ده و نه کسی این همه ریسک پیش روم رو قبول می کنه. حقم دارن اعتماد نکنن! کار بزرگ، ریسک بزرگ و بلا تکلیفی بزرگ یه روز تموم میشه و ثبات نسبی (که همونم پر از ریسکه!) جاش رو می گیره و اون وقت دوباره تلاش می کنم تا همسر پیدا کنم. با این تفاوت که اون هم باید مسیری که من تنها رفتم رو تنها طی کرده باشه! دو تا آدم خسته اما مصمم برای ادامه زندگی! بگذریم...
وقتی سختی ها زیاد میشه، ناخودآگاهم برای شونه خالی کردن از زیر کار و کوشش، ذهنم رو می بره توی خیالات ازدواج و اینا! مثل اینکه فکر و خبالات ترشح دوپامین مغزم رو بالا میبره! اما آخرش فشل و ناتوان میشم و ذهنم می افته روی دور غر غر کردن! انگار که همه راه حل ها به ازدواج ختم میشه. آره! ازدواج با آدم مناسب آرامش میاره، تسریع دهنده هست و انگیزه میده به آدم برای رسیدن به ... این سه نقطه مهمه! ازدواج، هدف نیست! به نظرم می تونست بستر عالی برای رسیدن به یه هدف عالی باشه اما حالا که این بستره نیست، هدفه که هست! حالا سخت تر! تنها! و با همه مشکلات... "تنها" برو جلو...
مشکل دیگه از برداشت های غلط و باورهای پوسیده میاد و منم دچارش هستم اینه که حالا این همه تلاش برای چی؟ ما برای بازی خلق نشدیم! آخرش همه دنیا از بین میره و ما باید سیر دیگه ای داشته باشیم! و کلی خزعبل بافی فلسفی که فقط آدم رو از تلاش باز میداره.
مشکل رو اعصاب سوم گندها و تنبلی های گذشته هست. راه اینقدر طولانی و عمر اینقدر کوتاه و من بهترین زمان زندگیم رو گند زدم. عجیبه واقعن! فکرش داغونم می کنه. چقدر امروز فردا کردم و کارای مهم رو ول کردم به امون خدا. 10-1 باختن بهتر از 10-0 باختنه! امروز وقت گل خوردن نیست!
باید هدفم رو روزی صد بار با صدای بلند برای خودم تکرار کنم تا بره ته ناخودآگاهم. من یه سربازم که به این دنیا اومدم تا یه تپه رو آباد کنم. دل یکی رو شاد کنم، گره ای کوچیک از مشکلات دنیا باز کنم، یه اپسیلون بر خیر عالم اضافه کنم و بعدش بمیرم و تمام.
و همه اینها هزینه داره! غربت کشیدن داره، مشکلات مالی داره، شاید مهاجرت بخواد، فشارای روانی کمر شکن داره. مرد میدون می خواد.

"خدایا... 
راهی نمی‌بینم
آینده پنهان است...
اما مهم نیست!
همین کافی‌ست که تو راه را می‌بینی و من تو را..."
دکتر شریعتی
epsilon
۲۷ مرداد ۹۷ ، ۱۷:۱۷

چرخه بی انتها

یک بازه زمانی از زندگی گذشته را انتخاب کرد. زمانی که همه چیز در آن عالی بود. شاد بود. سفر با خانواده به مشهد و رامسر، آن هم در زمان کودکی. وقتی زمان زندگی ایده آل انجام شده اش را اعلام کرد، برنامه باقی زندگی اش ریخته شد. لطف بزرگی که خودش آرزو کرده بود! او می خواست باقی عمرش، تکرار یک خاطره خوب گذشته باشد. وقتی سفر تمام می شد، دوباره زمان برمی گشت به اول مسافرت، وقتی که پدرش داشت چادر مسافرتی را روی باربند محکم می کرد و او به دنبال برادرش می دوید.
قبل از اجرای برنامه، یک بار دیگر در دلش شک و تردید آمد. آیا آینده ارزش امتحان کردن را نداشت؟ آینده ای کاملا غیر قابل پیش بینی. نه! هر چه می گذشت طعم خوشی محو تر می شد و اتفاقات خوب، دیگر آنقدرها شادش نمی کرد. تشویش و خستگی اش روز به روز بیشتر می شد. یک جا باید کوله بار غم را زمین می گذاشت و مثل یک پسر بچه سرمست شش ساله بعد از دوچرخه بازی توی کوچه پس کوچه های محله، استراحت می کرد.

epsilon
۰۹ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۴۲

دلا دیوانه شو

صبح ها که سر کار میرم، تقریبا هشتاد درصد آدمایی که توی مترو نشستن، یا خوابن و یا دارن چُرت میزنن. عصر که بر می گردم هم دوباره یه عده خوابن یه عده دارن با گوشی بازی می کنن یا تلگرام و این چیزا مشغولشون کرده. بقیه هم یا به فکر فرو رفتن یا سرشون توی گوشی بقیه هست!

عمر هست که داره کیلویی تلف میشه. اصلا گور بابای عمر! قیافه ها رو که میبینی دچار افسردگی میشی! بهترین زمان صبح که یادگیری تو اوج خودشه به خواب می گذره (به بی کیفیت ترین حالت ممکن که فقط خستگی رو بیشتر می کنه) و عصرا همه عصبی و خسته و داغون.

امروز عصر توی مترو وقتی داشتم گلچین آهنگای بی کلام بیژن مرتضوی رو گوش می دادم، یاد کلیپ "یک صبح شاد در مترو پاریس" افتادم. سه دقیقه و چند ثانیه بیشتر نیست. بعدش خیال کردم همین آدمایی که توی قطار هستن بخوان برقصن. مثلا همین مرد میان سالی که شکم بدقواره ی قلمبه ش جای یکی دیگه رو گرفته داره شکمش رو می لرزونه یا مثلا پیرمردی که صندلی روبروی من نشسته داره با حرکتای ریزی عصاش رو تکون میده یا مثلا اون یارو اخموهه که تو فکر فرو رفته و تسبیحش رو تو دستش می چرخونه، بابا کرم می رقصه. پسر بچه ده دوازده ساله ای که سرش رو روی بازوهای باباش گذاشته و دست اونو گرفته، رفته روی شونه ی باباش نشسته و داره قهقهه می زنه. دختر و پسری که به در قطار تکیه زدن و دارن با هم پچ پچ می کنن، استغفر الله... منم که رقص بلد نیستم با پام ضرب گرفتم و دارم بشکن می زنم. خلاصه یه حالیه!

به این نتیجه رسیدم توی این وضعیت فقط دیوونگی و سرخوشی جواب میده.

epsilon
۳۱ تیر ۹۷ ، ۰۸:۵۷

بچه نازی آباد

این آقازاده که اینجا خوابیده پسرمه. یازده سالشه. ممنون. خدا پدر و مادرت رو برات حفظ کنه. وقتی به خانمم گفتم میخوام پیاده برم کربلا، خودش کیفم رو پیچید. این پسر خیلی بهونه می گرفت، با خودم آوردمش. یه پسر سه ساله هم دارم که الان پیش مامانشه. بیا عکسشو ببین. عزیزمه. وقتی ۲۵ ساله بودم عاشق دختری شده بودم که دو تا کوچه تا ما فاصله داشت. وضع مالیمون خوب نبود. نازی آباد می نشستیم. با آقام خدا بیامرز ... خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه... رفتیم با بابای دختره صحبت کردیم. کارا داشت پیش می رفت تا اینکه آقام فوت کرد. من موندم و مادر و برادر کوچیک و خواهرام. شدم نون آور خونه. قبل از خروس خون از خونه می زدم بیرون و تا شب کارگری می کردم تا یه لقمه نون بیارم سر سفره. همه چی به هم خورد. عشق و عاشقی از سرم پرید. فقط کار بود و کار. اینا رو گفتم جوون تا این رو بهت بگم: نگاهت به آسمون باشه! 32 ساله که شدم با مادرم رفتیم خواستگاری خانمم. یکی از دوستام معرفی کرده بود. آقا! خانم نگو! فرشته. توی این ده پونزده سالی که با همیم خدا شاهده یک بار گله گی نکرده از من. یه بار نگفته من چیزی می خوام. مگه یه راننده تاکسی مثل من چقدر درآمد داره؟ الان که اینجام خیالم از همه چیز خونه راحته، از تربیت بچه هام راحته، قلبم آرومه. خدا رو هزار مرتبه شکر. تو کی میزنی به جاده؟ 3 صبح! داداش از 12 گذشته که! بگیریم بخوابیم.

epsilon
۱۸ تیر ۹۷ ، ۱۳:۱۰

گریشا

تجسم کن! بزرگترین افتخار دنیای ریاضی جهان (مدال فیلدز) به تو تعلق بگیره، جایزه رو قبول نکنی و بعد بگی: "من به پول یا شهرت علاقه‌ای ندارم؛ نمی‌خواهم مثل یک حیوان در باغ وحش به نمایش گذاشته شوم."
تجسم کن! جایزه یک میلیون دلاری بنیاد کلی برای اثبات یکی از هفت مسئله هزاره به تو تعلق بگیره و تو در حالی که توی یه آپارتمان محقر پر از سوسک با حقوق بازنشستگی مادرت به همراه اون زندگی میکنی، جایزه رو قبول نکنی و بعد بگی: "من همه آنچه را که می‌خواهم، در اختیار دارم." خدای من! تو چی داری مگه؟!
مذهب، اخلاق، روانشناسی و ... همه اومدن تا آدم به این نقطه برسه که از چیزی که هست راضی باشه، احساس بی نیازی کنه و خوش بختیش رو موکول نکنه بعد از به دست آوردن یه چیزی. چقدر بزرگه کسی که هیچ توقعی از هیچ کس و هیچ چیز نداره و از طرف دیگه در تلاشه دنیا رو جای قشنگ تری بکنه. تلاش کنه وزنه زیبایی دنیا رو سنگین تر کنه.
فرض پوانکاره رو اثبات کنی بعدش بگی هیئت داوران بی انصاف بودن و "مشارکت من در حل فرض پوانکاره از ریچارد همیلتن بیشتر نبوده." مرزهای تواضع تاریخ بشریت رو یک تنه جابجا کردی تو.
به قول یکی از دوستام: "گریگوری پرلمان به علم نیاز نداره! این علمه که به اون نیاز داره."

epsilon
۲۰ خرداد ۹۷ ، ۱۰:۳۴

خریت یعنی

به جای پذیرش و مواجهه با پیش آمدها و چالش ها، از آن ها کوهی از اضطراب ساختن

epsilon
۲۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۴۷

گوشه لب پر زندگی

فرد بدبین فکر می کند کسی که خوش بین به زندگیست، آدمی سرخوش و سطحی است. اما در واقع فرد خوش بین می داند شادی و خوشی توام با درد و رنج است، در حالی که تلاش می کند به وجه نیک زندگی بنگرد.
انسان خوش بین، به جای تمرکز بر گوشه های لب پر شده زندگی، سطح تماسش با خوبی ها را بالا می برد.
epsilon
۲۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۰۰

مهلت دوباره

دوم دبیرستان که بودم، معلم پرورشی مدرسمان، ما را به زندان برد! بخش سبز زندان که نوجوان ها را در آن نگهداری می کنند. زندانی ها داستان زندگی شان را برای ما تعریف کردند. چهره نوجوانی که متهم به قتل عمد بود را از خاطر نمی برم. نوجوانی که از سر شوخی باعث مرگ دوستش شده بود. منتظر بود تا 18 سالش شود و قصاص برای او اجرا شود. می گفت هر روز هزار بار می میرد. آرزو می کرد زمان به عقب برگردد تا همه چیز عوض شود. صدای او را به یاد دارم وقتی می گفت: ای کاش جای شما بودم.
بیمار لاعجلاج زندگی اش را خرج می کند تا روی سلامتی را ببیند. تا زندگی را ذره ذره بمکد، مزه مزه کند و با منتهای لذت قورت دهد! بیمارای که به سلامتی ما رشک می ورزد.
گاهی باید طعم زندگی به یادمان بیاید! باید ذهنمان به واقعیت جریان زندگی نزدیک شود!

من، زندانی محکوم به اعدامی هستم که بخشیده شده!
همان بیمار لاعلاجی که مداوا شده! 
الان سرِ خطِ رندگی ام!
epsilon
۲۷ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۴۱

هستم اگر می روم گر نروم نیستم

بعضی از کاراکترهای بازی های ویدئویی دائما در حال حرکت اند و کاربر باید سعی کند به موانع برخورد نکند و امتیاز بگیرد. چپ و راست می شود، بالا می پرد، اما نمی ایستد.
زندگی در جریان است! برای خودم برنامه می ریزیم، وانگهی مانعی جلو می آید! مسیری پیش گرفتم و بر خلاف همه پیش بینی ها و برنامه ها مسیر عوض می شود.
برنامه نوشته شده است! باید برویم. از موانع باید گذشت. حرکت، قاعده اصلی بازی زندگی است.
epsilon
۱۹ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۵۷

سلام تنهایی

وقتی حرف تصمیم برای انتخاب رشته ارشدم به میان آمد و مشورت خواستم، می گفت تو ببین چگونه رشد می کنی، همان را انتخاب کن! می گفتم دوری از شما سخت هست. چهار سال دوری کارشناسی بس بود. می گفت به ما فکر نکن! تا حالا چگونه گذشته؟ آینده هم همین طور می گذرد. خدا بزرگه!
 اما وقتی یک بار تلفنی صحبت می کردیم، گله کرد! گفت ای کاش اینجا بودی. دوری از مادرم را با چه چیزی عوض کردم؟ ارزشش را داشت؟ وقتی چهره مهربانش را تجسم کردم، لبخندش را که غمی بزرگ پشت آن بود، در خودم فرو ریختم...
سه سال دیگر هم گذشت و خدا بزرگ بود. و حالا باز دوباره دچار دوری شدم!
با وجود محبت مادر و فرزندی و همه وابستگی ها،ممکن است از یک جایی دوری در تقدیر باشد. آن وقت هست که به قول حافظ: "رضا به داده بده وز جبین گره بگشای / که بر من و تو در اختیار نگشادست".
فکر می کنم در مسیر زندگی، آدم تنهاست!
باید بپذیرم و بپذیرید که حتی اگر کنار هم بودیم، باز هم هر کس جاده ی زندگی خودش را داشت! همسر، والدین و دوستان می توانند مسیر را تحمل پذیرتر کنند، اما در نهایت این خودمان هستیم که باید تنها، پا در جاده ی زندگی بگذاریم. تنهایی، جزئی از ذات ماست. تار و پود وجودمان است. همین!

پی نوشت: احساس می کنم نگاهم سنگدلانه اما منطقی هست! از خدا می خواهم یاری ام کند بچه خوبی برای مادرم باشم.
epsilon