بچه آدم

درباره بلاگ

چنان به موی تو آشفته‌ام به بوی تو مست
که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست
دگر به روی کسم دیده بر نمی‌باشد
خلیل من همه بت‌های آزری بشکست
مجال خواب نمی‌باشدم ز دست خیال
در سرای نشاید بر آشنایان بست
در قفس طلبد هر کجا گرفتاریست
من از کمند تو تا زنده‌ام نخواهم جست
غلام دولت آنم که پای بند یکیست
به جانبی متعلق شد از هزار برست
مطیع امر توام گر دلم بخواهی سوخت
اسیر حکم توام گر تنم بخواهی خست
نماز شام قیامت به هوش بازآید
کسی که خورده بود می ز بامداد الست
نگاه من به تو و دیگران به خود مشغول
معاشران ز می و عارفان ز ساقی مست
اگر تو سرو خرامان ز پای ننشینی
چه فتنه‌ها که بخیزد میان اهل نشست
برادران و بزرگان نصیحتم مکنید
که اختیار من از دست رفت و تیر از شست
حذر کنید ز باران دیده سعدی
که قطره سیل شود چون به یک دگر پیوست
خوش است نام تو بردن ولی دریغ بود
در این سخن که بخواهند برد دست به دست

آخرین مطالب
۳۱ تیر ۹۷ ، ۰۸:۵۷

بچه نازی آباد

این آقازاده که اینجا خوابیده پسرمه. یازده سالشه. ممنون. خدا پدر و مادرت رو برات حفظ کنه. وقتی به خانمم گفتم میخوام پیاده برم کربلا، خودش کیفم رو پیچید. این پسر خیلی بهونه می گرفت، با خودم آوردمش. یه پسر سه ساله هم دارم که الان پیش مامانشه. بیا عکسشو ببین. عزیزمه. وقتی ۲۵ ساله بودم عاشق دختری شده بودم که دو تا کوچه تا ما فاصله داشت. وضع مالیمون خوب نبود. نازی آباد می نشستیم. با آقام خدا بیامرز ... خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه... رفتیم با بابای دختره صحبت کردیم. کارا داشت پیش می رفت تا اینکه آقام فوت کرد. من موندم و مادر و برادر کوچیک و خواهرام. شدم نون آور خونه. قبل از خروس خون از خونه می زدم بیرون و تا شب کارگری می کردم تا یه لقمه نون بیارم سر سفره. همه چی به هم خورد. عشق و عاشقی از سرم پرید. فقط کار بود و کار. اینا رو گفتم جوون تا این رو بهت بگم: نگاهت به آسمون باشه! 32 ساله که شدم با مادرم رفتیم خواستگاری خانمم. یکی از دوستام معرفی کرده بود. آقا! خانم نگو! فرشته. توی این ده پونزده سالی که با همیم خدا شاهده یک بار گله گی نکرده از من. یه بار نگفته من چیزی می خوام. مگه یه راننده تاکسی مثل من چقدر درآمد داره؟ الان که اینجام خیالم از همه چیز خونه راحته، از تربیت بچه هام راحته، قلبم آرومه. خدا رو هزار مرتبه شکر. تو کی میزنی به جاده؟ 3 صبح! داداش از 12 گذشته که! بگیریم بخوابیم.

بچه آدم
۲۹ تیر ۹۷ ، ۱۲:۲۰

ممد افغانی

ممد افغانیم زن اِسد! چند روز پیش دیدمش، گفت یه دختر 14 ساله بیوتیفول خریده 50 میلیون! گفتم خریدی؟ مگه بازاره؟ گفتش تو دیار ما دختر رو می خرن! بابای دختر قیمت تعین می کنه، تو هم نقد می خری برمیداری جنسو رو می بری! جهیزیه و مهریه و ال و بل هم نداره! همون اول کار نقد میدی به باباهه! و السلام. بعدشم شاکی بود می گفت مال من خیلی گرون در اومد! اما خوشگله! سه سال پس اندازم رو که داشتم، کلی هم قرض و قوله کردم. هنوز نیاوردمش ایران! کابله!
ته دلم گفتم چه بَدوی! عین زمان جاهلیت! بعدش با خودم که رو راست تر فکر کردم دیدم ما وضعمون بدتره! اونجا حداقل ادعا ندارن، رقم رو میگن و بعدش آدم تکلیفش با خودش روشنه! داشته باشه میره جلو، نداشته باشه غلط کرده زن بگیره. اینجا هزار تا معیار چرند میذارن جلو پا آدم، آخرشم درد پوله! پول داشته باشی، برات هلیکوپتری می رقصن! رقم رو بگو! به دلار چند؟
بچه آدم
۲۸ تیر ۹۷ ، ۲۰:۱۵

آسمان کویر

خودِ خودش بود. تلاشی قابل تحسین. القاب، کار، مدرک، رزومه، گذشته، خانواده، ملیت، مذهب، وضعیتی که در آن به سر می برد و همه چیز غیر "خود" اش را برای لحظاتی کنار گذاشت و با خودش تنها بود. تنها با روح عریان. اوایلش خیلی سخت بود. ذهنش پرش داشت. اما کم کم مزه لذتی وصف ناشدنی زیر دندانش آمد. حسی شبیه قدم زدن در هوای بهاری، بوی خاک باران خورده کوچه باغ های شیراز، ترکیب شده با عطر نرگس. گاهی تنهایی او را می ترساند و گاهی خودش را تکه ای از عظمت هستی می دید. آرام و بریده بریده زمزمه می کرد "از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟ به کجا میروم آخر؟ ننمایی وطنم!"
چه قدر این روزها دلش برای این جنس تنهایی لک زده است...
بچه آدم
۲۶ تیر ۹۷ ، ۱۶:۰۴

برزخ

نقل هست مُرده، تا قبل از اینکه دفنش بکنن متوجه نیست چه اتفاقی براش افتاده! همش سعی می کنه با بقیه ارتباط برقرار کنه، اما نمی تونه. تا اینکه دفنش می کنن و میره سر خونه زندگیش.
بله عزیزم! باورش سخته. تو جوون بودی، امید داشتی، انگیزه داشتی، آرمانگرا بودی اما اتفاقی هست که افتاده. این جوری نگاه نکن دلم ریش ریش شد! یه کم دیگه طاقت بیار. پریشانی تموم میشه.
بچه آدم
۲۵ تیر ۹۷ ، ۰۹:۱۶

نیازمند خوشگل با هوش

یه افسانه هست که میگه ما الان کسی هستیم که در زندگی قبلی عاشقش بودیم. با این اوصاف برای زندگی بعدیم باید بیشتر دقت کنم.

بچه آدم
۲۴ تیر ۹۷ ، ۱۹:۰۵

گنجشک، پر

لیسانس اش را که گرفت، تصمیم گرفت برای ادامه تحصیل برود دانشگاه هاروارد. مخالفت نداشتم اما آدم حتما ناراحت می شود. حتی پر زدن یک گنجشک هم آدم را ناراحت می کند.

مصاحبه پدر مریم میرزاخانی با همشهری بعد از دریافت مدال فیلدز. عکس از گاردین.

مریم میرزاخانی

بچه آدم
۲۲ تیر ۹۷ ، ۱۲:۴۴

کالا به کالا

+زنگ زدم به مامان دختری که زهرا خانم شمارش رو داده بود.

-خُب.

+می گم مامان! گفت ما خیلی ولایی هستیم. ولایی هستن یعنی چه جورین؟

-چی بگم والا؟ از خودش می پرسیدی!

+خلاصه منم گفتم تو نمازات رو می خونی و اهل روزه هستی و از این حرفا.

-آخرش چی شد؟

+هیچی دیگه! گفت ما برای هر سه تا بچمون آپارتمان خریدیم. آقا زاده شما هر وقت از خودشون آپارتمان داشتن تشریف بیارید.

بچه آدم