بچه آدم

درباره بلاگ

گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست
در و دیوار گواهی بدهد "کاری هست" ...
(سعدی)

۱۵ تیر ۹۷ ، ۱۲:۳۸

منم دوست دارم

نشستم روی مبل. نگاهش به تلوزیون بود. به مامانم که داشت می رفت توی آشپزخونه گفتم اگه نبات و قهوه توی کابینت رو نمی خورید، من با خودم ببرمشون. مامانم گفت اینجا فقط تو قهوه و نبات می خوری! فقط تو رو خدا کمتر شیرینی و نبات بخور!
هنوز سرش توی تلوزیون بود. موهاش که یکی در میون سفید شده بود رو نگاه کردم. از ته دلم دوست داشتم دستم رو بذارم روی شونه هاش و بهش بگم: "خسته نباشی مرد" اما نبودن های طولانی من و کارهای بی وقفه او، فاصله بینمون ایجاد کرده و رابطمون در حد سلام و احوال پرسی شده. 
سرش رو از تلوزیون برگردوند به سمت من. "بابا! همه چی رو به راهه؟ چیزی کم و کسر نداری؟ هر چی خواستی، تعارف نکن. زنگ بزن." توی دلم گفتم: "منم دوست دارم" و به زبان آوردم: "باشه".
۹۷/۰۴/۱۵
بچه آدم

زندگی

نظرات  (۲)

:( امان از نگفتن ها
واقعا چرا نمیگیم؟ :(
پاسخ:
ما مردها همین جوری هستیم کلا
به نظرم تو رابطه ی پدر و فرزندی یا حتی مادر و فرزندی به زبون آوردن دوستت دارم سخته واسه هر دو طرف اما اینکه دوست داشتن هم رو عملی ثابت میکنن خیلی با ارزشه:)
پاسخ:
اولش با مادرم هم همین جوری بودم اما به بار جرات کردم و دستش رو بوسیدم و بهش گفتم دوستش دارم. از اون موقع به بعد آسون تر شد برام. روی مامان ها ارتباط کلامی خیلی تاثیر مثبتی داره.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی